تبليغاتX
یادم تو را فراموش

یادم تو را فراموش

آزمودم عقل دور اندیش را عاقبت دیوانه سازم خویش را

انتخابات ریاست جمهوری دهم به اندازه ی کافی نقطه ی عطف بود که مرا به وبلاگ نوشتن بازگرداند.

چهار سال مردی را به عنوان رییس جمهور تحمل کردیم و برایش جک و اس ام اس و ایمیل طنز ساختیم و هر روزمان به این امید سپری شد که دو فردای دیگر در انتخابات  برای اولین بار رییس جمهوری برای بار دوم نتواند حائز آرا شود تا مشت محکمی بر دهان کسانی که از کلمبیا و دوربان 2 حماسه می سازند بخورد و ما کلی حال کنیم.

اما انگار طرف مقابل هم همین خواب را برای ما دیده بود. او که رییس جمهور مهرورزش را چهار سال پیش  به زور دور دوم به کرسی انتخابات نشانده بود حال عزمش را جزم کرد تا او هم با شکست رکودهای پیشین انتخابات ریاست جمهوری ما بی خبران را از خواب غفلت بیدار کند که عظمت هاله نور و دعای فرج خواندن در سازمان ملل و بسیاری دیگر از معجزات پپیغمبر هزاره ی سوم را بفهمیم.

بر خلاف بسیاری از دوستان که معتقدند دلیل پیروزی رییس جمهور محبوب در انتخابات تقلب است بنده می خواهم با عرض شرمندگی این مهم را انکار کنم.

ما شکست خوردیم. نوش جانمان . چشممان کور . دنده ی مان هم نرم. 12 سال پیش جناح مقابل در انتخاباتی شکست خورد و این برایش زنگ خطری بود. خوش شانسی او این بود که شکستش را نتوانست به گردن تقلب و دروغگویی و پوپولیست بودن خاتمی بگذارد و به خاطر همین شانه از زیر باز شکست خالی کند. مجبور شد بنشیند، فکر کند، دود چراغ بخورد، تمام توانش را بسیج کند  و برنامه ای دراز مدت بنویسد. آنچنان دراز مدت که نیازی به در اختیار گرفتن مجلس ششم ندید و آنرا واگذار نمود. حالا بیا ما اسمش را بگذاریم توطئه و کودتا و عوامفریبی. اما چه توفیری دارد؟

جناح مقابل توانست که به عامه ی مردم بفهماند دغدغه ی دموکراسی و آزادی خواهی مطالبه ی مشتی بالا نشین شکم سیر و از خدا بی خبر است که برای کسی تنبان نمی شود. او اصلاحات را منتسب به قشر روشنفکر جامعه کرد و  توانست بین بدنه ی جامعه و دوستان عزیزی که کمپین انتخاباتی تشکیل می دهند فاصله ای بگذارد تا نشود حتی با میر حسین موسوی هم آنرا پر کرد. ما در تهران پرچم سبز تکان می دهیم و آن آقای بسیجی که قیافه اش هم ما را می ترساند در روستا اردوی جهادی برگزار می کند.  ما یار دبستانی می خوانیم و آن روحانی دیگر در دهاتی که ما یک روز حاضر نیستیم قدم رنجه کنیم روضه ای می خواند و قیام شخص کوچک اندام سبزه روی کم ریش را متصل به قیام امام زمان می کند و در جمع ولوله می اندازد. متاسفانه ما کور شده ایم. من این کور شدن را از برق دوم خرداد می دانم. ما نزدیک بینی گرفته ایم. ما به جز خودمان و دوست  و رفیقهایمان نمی توانیم دیگران را ببینیم. ما به فیلم یوزارسیو سلحشور می خندیم. به فیلمنامه ی آن، به صحن آرایی آن به دیالوگهای بچه گانه ی آن به سندیت بی پایه ی آن و نمی توانیم ببینیم که کمی آن طرف خیابان های همین تهران هنگام پخش این فیلم چگونه خلوت می شد. ما ندیدیم که پای هر گفتگوی یوزارسیو و زلیخا اشک در چشمان خیلی ها حلقه می زد. ما نتوانستیم هنر جذب ده نمکی در اخراجی ها را با فروش چهار میلیاردی ببینیم. آدم از ما کور تر؟ اینها هنر نیست؟ اینها همه دروغ است؟

حال من می گویم به جای بد اخلاقی های سیاسی بیاییم و به خیل مردم عادی بپیوندیم و از این که چنین نظام محبوبی و رییس جمهور قهرمانی داریم به خود ببالیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 7:52  توسط صادق  | 

این نامه را از سایت نوروز گرفتم. شاید باعث شود همشهری های من آبرو و امید از دست رفته شان را باز یابند.

حضور عزيز جناب آقاي سيدمحمد خاتمي

سلام
 
من جواني هستم كه نوجواني را در محضر اميد شما به پايان رسانده و جواني را در حسرت افكارتان.

آقاي خاتمي بارها براي شما متن نوشته‌ام، گاه نامه و گاه يادداشت‌هايي كه برايم امانت شد.

نامه‌اي را به نمايندگي ستاد جوانان و ستاد دانش‌آموزي اصلاح‌طلبان كاشان در سال 1380 نوشتم و آن را به دست دكتر محمدرضا خاتمي رساندم به اميد پاسخ، نمي‌دانم چه شد ولي مطمئن هستم نامه را نديده‌ايد چون اگر ديده بوديد حتما جوابي دريافت مي‌كردم چون شما را به انجام وعده و عهد بسيار ملترم مي‌دانم.

در سفرتان در همين سال پيش به شهرمان كاشان يادداشتي به همراهانتان دادم تا به دست پرمهرتان برسانند ولي باز پاسخي نبود آن را هم مي‌دانم نديده‌ايد چون مراسم استقبال بسيار پرشور بود و امكان آن هم فراهم نبود.

هنوز گرماي آغوشتان كه يك بار در حضور سبزتان در شهرم تجربه كردم را به ياد دارم و براي كسي نگفتم كه تنها و تنها براي خودم باشد، براي من. ولي اين بار مي‌گويم و مي‌نويسم كه بدانيد كه بيش از آن‌كه بدانيد و بخواهيد بزرگتان مي‌دانم و مي‌خوانم و مي‌انگارم.

باز اين نامه را مي‌نويسم و صفحه را به اميد نگاهي سياه مي‌كنم نه براي آن‌كه جوابي بشنوم، نه، فقط به خاطر آن ارادتي كه هنوز در چشمانم مانده است تا با نگاهتان گره خورد و آن همه شوق يكباره فرو ريزد و از احساسات فقط بگويم «آقاي خاتمي مي‌خواهيمت و مي‌خوانيمت».

اين بار هم مي‌نويسم. نمي‌دانم چه خواهد شد و چه كس خواهد خواند!

براي آمدن يا نيامدن شما به صحنه‌ي انتخابات بسيار خوانده‌ام و شنيده‌ام اما آن چه مي‌دانم اين است كه اين جا در اين سرزمين بسياري خواهان حضورتان هستند ولي آنچه برايم مهم است اين است كه حضور به چه قيمتي و با چه هزينه‌اي، يعني مردم يا همان كساني كه خواستار آمدنتان هستند براي اجراي آن چه مباني فكري و عملي آن از سوي شما ارائه مي‌شود مي‌خواهند چه ميزان هزينه بدهند و چه قدر تلاش كنند؟ عافيت‌طلبي و يا مظلوم ماندن كه به روايت خودتان ريشه تاريخي دارد چه ميزان ما را از رسيدن دور نگه خواهد داشت؟ لجام‌گسيخته‌هاي موجود چگونه همراهيتان خواهند كرد؟

بسيار فكر كردم با همين فكري كه مي‌پندارم تنها دارايي من است، چون من همچون شما "آبروي ندارم كه تنها داراييم باشد" ولي هنوز هم نمي‌دانم آمدن و يا نيامدن كدام در پيشبرد آن اصلاحاتي كه من اصلاحات موثر مي‌خوانم و توان تعال ملي و ديني را دارد مي‌تواند عامل باشد و چه ميزان؟ يك سوي ميدان شما هستيد با هزاران داشته ولي سوي ديگر چه؟

از ميزان علاقه و عشقم به جناب عالي همين بس كه هرگاه موسيقي‌هاي سايت پويش دعوت از خاتمي (موج سوم) را مي‌شنوم يا در حماسه خردادماه‌ها غرق مي‌شوم و يا اشك سردي روي صورتم خط مي‌كشد.

بزرگي كه استاد ما بود از همان خرداد نخست كه برايم بهترين خردادها است گفت و من در خاطر سپردم كه «آقاي خاتمي يك شخصيت فرهنگي است. نگاه و برداشت ما هم از ايشان بايد چنين باشد».

پيرامون خود را كه مي‌نگرم هيچ مبنايي براي عملكردهاي برخي كه خود را مدير مي‌خوانند نمي‌بينم و آموخته‌ام كه اگر پايند مباني و خط فكري و سيره عملي خاصي نباشيم "نخواهيم" توانست حتي اگر "بخواهيم".

آنچه از سوي عده‌اي به نام خرد و برنامه اجرا مي‌شود و مستوجب حراج آبروي ملي و سرمايه زندگاني مي‌شود اين فكر را در من روشن مي‌كند كه بايد كسي بيايد كه آزموده شده است و بهترين است ولي از آن هم بسيار واهمه دارم كه خواست و پايگاه عملكرد آن گونه نباشد كه توان ايجاد تغييري را فراهم آورد.

دوست ندارم آن‌كه از بهترينش مي‌خوانم تلاشش را در پي آن بگذارد كه اشكالات و اهمال‌هاي عده‌اي را ترميم و ساختارسازي براي ساختارشكنان كند.

دوست دارم آنگاه كه صداهاي بيگانه نامي از رئيس جمهور ايران مي‌برند بر خود رشك برم و غرور در تمامي رگ‌هايم جريان گيرد.

دوست دارم و مي‌خواهم كه اميد به بقاي انديشمندان در ايران بالا برود و كشورم از فرار انديشه‌ها خالي شود.

دوست دارم ايران براي همه ايرانيان باشد.

دوست دارم "شعارهاي سپيد" سيدي فرزانه روشنگر افكار باشد.

شما را بي‌اجازه پدر خوانده‌ام!

مرا سه پدر است

اولين آن كه مرا در دامان مهر و محبت پرورش دارد.
 
دوم آن‌كه مرا با افكاري جديد روبرو كرد و دنيايي فراتر از آن چه مي‌ديدم را به من شناساند.

و شما پدر سومي كه بسياري از آنچه دانايي مي‌خوانم را مديون شما مي‌دانم.

سال 76 آن هنگام كه بر اثر شور، نشاط و پاكي نهاد، پاي بر ستاد انتخاباتي شما گذاشتم تا عكس كوچكي از شما را براي خودم يادگار بگيرم هرگز فكر نمي‌كردم كه بيشترين ناملايمات زندگاني را براي رسيدن به آن چه شما تبيين مي‌كنيد و من هدف مي‌دانم بر خود آسان گردانم.

حالا كه به 76 مي‌انديشم و يا به آسمان پاك خرداد 80. آناني را كه در خوبي مثال بودند را در ستاد شما شناختم و با گوشه‌اي از شخصيت شما آشنا شدم، مي‌بينم ارزشش را داشت. مي‌دانم كم‌همتي هم داشته‌ام و داشته‌ايم.

آقاي خاتمي، شما را دوست داريم و دوست دارم آن گونه كه پدرم را و استاد شهيدم را.
 
سيد خندان، شما را مي‌خواهيم و مي‌خواهم آن گونه كه صلاح و اصلاح را.

پدرجان شما را مي‌خوانيم و مي‌خوانم آن‌گونه كه بزرگان را مي خوانند و نه "سلاطين" را.
 
آمدن يا نيامدن، مسئله اين نيست. چگونه آمدن و چگونه ماندن، اين مسئله است.
 
و در اين جا بر قله اقتدار از آن جهت كه شايد اين نامه را بخوانيد مي‌گويم اگر بيايد تا آخرين نفس حق پشتيبانتان و اگر نياييد تا آخرين نفس وامدارتان هستم.

با كوله باري از نگفته‌ها و آشيانه‌اي از خواسته‌ها تو را درود و سلام باد.

"دوران عزت مستدام"

سيدمحمدمهدي الواني از كاشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 11:15  توسط صادق  | 

 

نمي خواستم مطالب شخصي ام را اينجا بنويسم. اما چيزي هست كه مدتي مي شود ذهن و روح ام را خراش ميدهد. از آن زخم هاي معروفيست كه "روح آدم را آرام آرام مي خوره و مي تراشه و دهن آدم رو آسفالت مي كنه و به كسي هم بگي … " كدام شما بعد از خواندن اين نوشته نمي گوييد كه اين اتفاقات عادي و فراوان است و تازه بدترش را ديده ايد. در مملكتي كه وزير كشورش مدرك قلابي تحويل ملت مي دهد و از رو نمي رود، توقع زيادي باعث مي شود آدم سينه پهلو كند.

حق داريد آخر شما حسين را نمي شناسيد. يا حداقل به اندازه ي من نمي شناسيد. حسين بر خلاف اكثر ما كه از دنيا بيش از حقمان مي خواهيم، از هيچ كس طلبكار نيست. ظاهر پر شورش درون خونسرد و آرامش را از ياد ما مي برد. كيست كه به اندازه ي او براي زندگي همت كرده و از گرفتن چيزي به ازاي آن بي بهره مانده باشد. همه ي مايي كه او را مي شناسيم حداقل يك بار از كمكش بهره گرفته ايم.  بايد بگويم كه روزگار براي او خيلي بي انصاف بوده. نمونه اش هم اين سردردهاي مزمن لعنتي كه فكر كنم مثل تيك تاك ساعت به آنها عادت كرده.

اما ماجرا…

جناب آقاي مهندس ارباب از اعضاي محترم هيئت محترم علمي محترم دانشگاه كاشان جديدا مقاله اي در Elsevier منتشر كرده اند مربوط به يك كوره خورشيدي فوق العاده و منحصر به فرد ، كه البته در قسمت قدرداني مقاله هم نامي از حسين آمده. اما بايد بدانيد كه طرح اين كوره خورشيدي و اين مقاله كار هوشمندانه و زمانبر حسين و يكي از دوستانش بود كه سارق گرامي از او به يغما برده است و به نام خويش به ثبت رسانده. خواهيد گفت مثل بالا رفتن از ديوار است اما من مي گويم چرا آن دزد از ديوار بالا رو مايه ي لعن و نفرين اجتماع و مذمت اخلاق است و اين آقاي محترم سرور و تاج سر و باعث افتخار؟ جالب است كه استاد مسلم حتي حاضر شده اين دستاورد بزرگ علمي اش را با كسي تقسيم كند اما نه با صاحبان اصلي آن كه با خواهرزاده ي گرامي  كه همانقدر در اين مقاله نقش داشته كه من و شما. فرض كن استاد مقاله را كادو كرده و در روز تولد شازده به خواهر زاده عزيزش نشان مي دهد تا با ديدن اسمش پاي مقاله اي كه از آن بي خبر بوده سورپريزش كند.

 

حق با توست خواننده ي عزيز اين حرفها امروز ديگر ياد آوري همان سردرد هاي مزمن و هر روزه است. و يا به قول تو تلف كردن وقت خودم و تو. و من حالا كه اين را نوشتم و سبك شدم حس مي كنم كه تو از اول راست مي گفتي. اين باشد حداقل به حساب همدردي براي تو حسين.

راستي در مورد چك هاي پنج ميليوني مجلس براي جلوگيري از استيضاح كردان چيزي شنيده اي؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 10:41  توسط صادق  | 

تصميم گرفتم زود به زود آپ كنم. هر دو هفته يك بار. همان روزي كه دو هزار تومان مي گذارم رو پيشخوان دكه و ميگم " يه شهروند يه چلچراغ ". هرچي باشه از سكوت بهتره. آن هم سكوت حاصل از تنبلي. گرچه مي دانم كه دو تا مشكل پيش مي ايد. اول كه مجبور به نوشتن مي شوم. و اين نوشتن را مهمتر از خود نوشته مي كنه. بعد هم با وضعيت نابسامان  خوابگاه جديد ممكن نوانم اين سير را راحت ادامه بدهم. به هر حال ... .

 

يادم هست روزي كه فيلم آب و آتش ساخته ي فريدون جيراني را ديدم ، با آن بازيگران گزيده ي قوي و با آن تمام شدن فوق العاده. با خودم گفتم بي شك اين قشنگ ترين فيلم زندگي من بود. پدر خوانده ، شهر زيبا ، همشهري كين ،كازابلانكا ، هامون ، هيچ كدام نتوانست براي من به پاي تلاقي پرستويي و ليلا حاتمي برسد. اما دقيقا مثل آن موقعي كه تحت تاثير يك موسيقي عميق و همراه با اشعار اميد بخش تصميم مي گرفتم كه خوب درس بخوانم ، به ديگران كمك كنم و يا زندگي ام را وقف اهدافم كنم و وقتي موسيقي تمام مي شد من همه چيز را به زباله دان فراموشي مي انداختم، آن فيلم هم با گذشت مدت كوتاهي هيچ جايگاهي در رويكرد من به هيچ چيز پيدا نكرد. فكر مي كنم براي هركسي پيش آمده باشد.

راستش را بگويم در ادامه مي خواهم چند خطي درباره ي فيلم روز هشتم بنويسم. كه دوستم حامد ديدنش را به من بسيار توصيه كرد. اما هيچ مسيوليتي را به عهده نمي گيرم اگر ديديد و خوشتان نيامد.

 

حقيقت اين است كه موقعي كه مي ديديم خودم هم خيلي خوشم نيامد و براي اينكه ضايع نشوم جلوي ديگران كه اين همه ذوق و شوق مرا براي ديدن فيلم ديده بودند ، ظاهري متفكر گرفتم و اظهار داشتم كه يك دنيا معنا پشت اين فيلم بود كه البته شما نمي فهميد.

اما يك فيلم تاثير گذار كار خود را از فرداي نمايشش شروع مي كند. از فردا تو دوست داري كه يك چيز را بعد از آن كه از ديد خودت ديدي يك بار هم از ديده جرج – نقش اول فيلم و مبتلا به سندروم داون يا همان منگول -  ببيني. ساده و مهربان. دوست داري وقتي به كسي نگاه مي كني به جاي يك تبسم زيبا و معنا دار دهنت را گوش تا گوش بكشي و خنده اي صادقانه تحويلش بدهي. يا به هر بانوي زيبايي رسيدي به او ابراز علاقه كني و زيباييش را به يادش بياوري. و در اين بين نقطه ي مقابل جرج  هم وجود دارد كه مي تواني به طور حداكثري خودت را به جاي او مجسم كني. يك بيزنسمن حرفه اي ، يك معتاد به كار كه در دنياي آب سرد و نان داغ اگر شبيه او نباشي هميشه آرزو داشتي كه بودي. فيلم خوب كساني را در مقابلت گذاشته.  اگر ذره اي به خودت فشار بياوري و واقع بين باشي مي فهمي كه چقدر به خدا بابت چيز هايي كه به تو نداده مديوني. مي فهمي  بايد كلي غصه بخوري كه چقدر خسيسي و حتي حاضر نيستي به قيمت ناقابل زندگيت لذت شكلات خوردن را تجربه كني.

بگذريم. هدفم تجزيه تحليل فيلم نيست چون هنوز فهم و شعور اين كار را ندارم. هدفم فقط گله بود از همه ي آهنگ هاي زود گذر زندگي كه هيچ وقت نشد يكي را حفظ كنم و تا آخر عمر زمزمه كنم.   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 8:41  توسط صادق  | 

ای تکیه گاه و پناه

زیباترین لحظه های

پرعصمت و پر شکوه

تنهایی و خلوت من 

 ای شط شیرین پرشوکت من 

 ای با تو من گشته بسیار

درکوچه های بزرگنجابت 

 ظاهر نه بن بست عابر فریبنده ی استجابت

در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود 

 در کوچه باغ گل سکت نازهایت

در کوچه باغ گل سرخ شرمم 

 در کوچه های نوازش

در کوچه های چه شبهای بسیار

تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن 

 در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها 

 بی هیچ از لذت خواب گفتن

  در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند 

 گهگاه اگر از سخن باز می ماند 

 افسون پاک منش پیش می راند 

 ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک

ای شط زیبای پر شوکت من 

 ای رفته تا دور دستان 

 آنجا بگو تا کدامین ستاره ست

روشنترین همنشین شب غربت تو ؟

 ای همنشین قدیم شب غربت من

 

ای تکیه گاه و پناه

غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور 

 در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه 

 در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست 

 که شب فروز تو خورشید پاره ست ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:44  توسط صادق  | 

تنها هستم هواي اتاق گرم و خفه است.هيچ وسيله ي خنك كننده اي وجود ندارد. آب گرم خوابگاه قطع شده. اتاق به شدت به هم ريخته تنها چيزي كه براي خواب دارم، يك پتوي كهنه و پاره است كه گاهي زيرم مي اندازم كه موكت اذيتم نكند و گاهي رويم تا يخ نكنم. هم اتاقي هايم يك هفته اي مي شود كه رفته اند. با دلخوري. و من هنوز دليلش را نفهميدم.

خوابگاه تقريبا متروك است. با اين حال يك كم خوراكي كه داشتم را از يخچال بلند كرده اند.

از همه بدتر ترسي كه از نمره هايم دارم بيشتر از هر چيزي اذيتم مي كند. حس مي كنم دستم از همه جاي دنيا كوتاه است. در چنين شرايطي كاملا واضح است كه تنها مطلبي كه مي توانم در باره ي آن بنويسم كامران نجف زاده است!!!!!!!

 

كامران نجف زاده خبرنگار نام آشناي خبر 20:30 است كه اگر چه سابقه ي كاريش چندان طولاني نيست با اين حال توانسته در بين توده ي جوانان ايراني طرفداراني پيدا كند. در اين بين سهم دختران بيشتر است. ظاهر روشنفكر او و طرز اداي گزارش منحصر به فردش چيزي نيست كه از هر مجري و خبرنگار صدا و سيما بشود انتظار داشت.

در عين حال كه بسياري او را متهم به جانب داري از يك جريان سياسي خاص مي كنند، او خود معتقد است كه حاضر به  معامله بر سر آرمانهاي انقلاب نيست و كاملا اين ديد را نسبت به خودش رد مي كند. در ضمن او خود را كابوس كساني مي داند كه با ظاهر روشنفكر و آزاديخواه فقط در فكر بيان نظرات خويش اند.

اما چيزي كه باعث شد در باره اش بنويسم. ديدن مطلبي در وبلاگ شخصي اوست. ك به عين نقل مي كنم:

 

 

*************

سرزمين روشنفکران

در کلافگي روزهاي تعطيل سري زدم به کتابفروشي محله مان...؛کتابي مي خواستم از نويسنده اي و صاحب کتابفروشي گفت که کتاب هايش را نمي آورد.
دليلش هم اين بود که با سليقه هاي سياسي پيرمرد ريش پروفسوري نمي خواند.
گفتم :دموکراسي گزينشي شما حرف ندارد.
عينک شيکش را روي بيني اش جابجا کرد:چرا؟

گفتم در حالي براي ملتي نسخه مي پيچيد و خارج از گود ؛ پيپ تان را چاق مي کنيد و بي رحمانه فقط نيمه خالي ليوان را مي بينيد و مثل تمام منورالفکرهاي مملکتم دم از ازادي بيان و جامعه چندصدايي مي زنيد که حاضر نيستيد در يک کتابفروشي نيم وجبي هم اصول اوليه دموکراسي را رعايت کنيد و صدايي جز صوت سليقه خودتان را بشنويد.
پدر آمرزيده!شما کتابت را بياور...؛شريعتي و مطهري و قيصر و شاملو يا خاطرات خلخالي يا هويدايش را ديگر من "مخاطب"خودم انتخاب مي کنم.

*******

سهراب راست مي گفت که :" ايران ؛ سرزمين مادران خوب و روشنفکران

***************

شنيدن اين نظرات از نجف زاده كاملا طبيعي ست. چرا كه او داعيه ي  آزادي طلبي و روشنگري واقعي دارد. و در جامعه اي كه هيچ چيزش آن جور كه بايد نيست، آدم كتاب خوان و كتاب فروشش هم از اين قضيه مستثني نيست. به قول ناصر الدين شاه – اگر اشتباه نكنم – همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد.

اما من فقط يك سوال دارم. آقاي نجف زاده اي كه اعتقاد داريد يك كتاب فروش بايد همه كتابي بياورد و شما خودت انتخاب كني چطوري است كه  شما به حمايت از نظام ،  سيستم ، حكومت ، صدا و سيمايي در مي آيي كه همه چيز را مميزي مي كند. ماهواره ها را جمع مي كند. سايت را فيلتر مي كند. در ميزان سانسور در دنيا حرف اول را مي زند. شما را مجاز نمي داند كه فلان كتاب كه نويسنده ي آن را اگر توانستي بايد بكشتي  را بخواني و حتي در زيرزمين خانه ات نگهداري. روزنامه ها را مثل برق و باد مي بندد. وجديدا هم كه وبلاگ نويس را هم تراز سارق مسلح و آدم ربا و راهزن ميداند و برايش حكم اعدام مي دهد.  آن وقت يك كتاب فروش مثلا حس حقيقت طلبي و عدالت جويي شما را  بر مي انگيزد و شما را به خشم مي آورد كه چرا مي خواهد سليقه ي خود را به شماي نوعي تحميل كند.

 

آقاي نجف زاده !!!!!

شما حال آدم را به هم مي زنين.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 16:11  توسط صادق  | 

ايستاده وبچه اش را به بغل گرفته. بچه سرش را روي شانه ي او گذاشته و به خواب رفته. او در يك دست مادر سنگيني مي كند و در دست ديگر.....

-         سه تا هزار

كيفم را روي شانه ام  انداخته ام و بدو سمت دانشگاه می روم. آفتاب آزارم می دهد و من خوشحالم به زودی سر پناهی میابم. تنهام و نمیخواهم کسی دقایق دلپذیر تنهایی ام را بگیرد.

 

به هر کسی نگاهی ملتمسانه می کند ومن هم از این تیر خلاص در امان نیستم. یعنی واقعا هیچ کس را ندارد که بچه را به او بسپرد؟ هوا گرم است. بچه اذیت می شود. شاید واقعا بچه ی خودش نیست. شاید بچه کرایه ایست.  نه . ظاهر زن موقرتر از آن است که چنین تصوری محتمل باشد.

 

امروز روز مادر است و حتی روز زن و من خیلی دلم می خواهد بدانم جز کوچولوای که توی بغلش در هپروت است کسی را دارد که به او تبریک بگوید؟ شروع می کنم به حساب کتاب. یعنی هر جفت جوراب را چند خریده که دارد سه تا هزار می فروشد. با برنج کیلویی  چهار پنج تومن فکر نکنم نتیجه ی خوبی عایدم شود.

 

 باز به او فکر می کنم. به او که یک زن است در جامعه ی زن ستیز. ایستاده تا حق خود رابگیرد.به مردم نگاه های ترحم برا نگیز می کند تا بلکه دلشان بسوزد. به من، به تو. که هزار باربیشتر از او شایسته ی دلسوزی هستیم. و من در عمق نگاهش آمیزه ای از غرور و البته خشم را می بینم. مگر او چه کرده است؟ او هم در ابتدا دختری بوده است با هزار امید و آرزو و منتظر شاهزاده ی سوار بر اسب سپید. ظاهرا یکبار هم شاهزاده آمده اما قلابی بوده. چرا پیش خودمان اورا به خاطر بچه دار شدنش مقصر می دانیم؟ مگر که هستیم که برای او تکلیف معین می کنیم. کدام ما به اندازه ی او قادر به کشیدن بار پر مشقت  زندگی هستیم. او مادر بودن را حق خود می داند که البته حق او هم هست. چرا او نباشد و فلان زن پرادو سوار بزک کرده ی اُمل سر تا پا عملی باشد.

 

نگاهش می کنم به نظر سی ساله می آید. و اتفاقا خوش بر و رو هم هست. می دانم که دارد در آن واحد در چند جبهه می جنگد و معلوم است که هنوز تسلیم نشده. شکی نیست که کارهای راحتتری می تواند در پیش گیرد.

 

مدتیست زن را رد کرده ام. الان نزدیک دانشگاهم. که را باید مقصر بدانم؟ جامعه ؟ دولت ؟ حکومت ؟ خدا؟

حضرت آقای لایبنیتس می فرماید که به لحاظ منطقی و عقلی دنیای ما بهترین دنیای ممکن است و من فکر می کنم که اگر بقیه ی این دنیا به به و چه چه بود همین یک مورد کافیست که آدم توی دلش به هر چه فیلسوف شکم سیر است فحش بدهد.

 

 کاش رویم می شد بروم و برای چند دقیقه بچه را از بغلش بگیرم تا خستگی در کند. دلم می خواست به او بگویم چه قدر در برابر همت والایش پستم و احساس شرم می کنم که نمی توانم کاری برایش بکنم. دلم می خواست که روز زن را به او تبریک بگویم. حداقل سه جفت جوراب ازش بخرم. آری! این یکی که می شود.

 

ولی در همین لحظه....

 

روی زمین نشسته و بچه اش را روی دامنش نشانده .

می گوید رو میزی هزار ...

روز مادر مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 7:29  توسط صادق  | 

دوستی ( واقعا دوست بود ؟) همین تازگی ها از من پرسید می خوای چی بشی منظورش فراتر از چه کاره بود. می خای تو زندگی چی بشی؟ کجا باشی؟ خلاصه كه هدفت براي آينده چيه؟

اين از آن سوالهاست كه اگر بخواهي وجود بي مقدار كسي را به رخش بكشي عجب گزينه ي خوبيست.

سوال كوتاه راحت تكراري است. و جوابي گنگ دارد. جوابي كه هر كسي با هر جايگاه و ديدي از آينده را براي لحظاتي در خلسه ي سكوت فرو مي برد.

لزومي نداشت جوابش را بدهم. براي او چه فرقي مي كرد. اتفاقا نيتش هم آنچنان خير نبود. اما نبايد از يك چيز غافل بشوم.  اين كه بالاخره بايد جوابي براي اين سوال وجود داشته باشد. جوابي براي خودم. جوابي كه حتي شايد به ذهن زبان هم نيايد. و تنها فكري باشد در مغزم. بنابراين سعي كردم به جوابي پيدا كنم. مي خواهم چي بشم. مي خواهم چي نشم.

خب البته بزرگترين هدفي كه فعلا دارم مهاجرت است. اما صبر كن. اين چيزي شدن نيست. صرفا تغيير در محيط است. من بدنبال تغيير در درونم مي گردم.

چه تغييري؟   فكر اين سوال مدتي اذيتم كرد و اينكه چرا تا به حال به آن فكر نكرده بودم. اما آزاردهنده تر فكر به اين واقعيت بود كه اگر نخواهم تصميم بگيرم معلوم نيست زندگي برايم چه تصميمي داشته باشد و آن تا چه حد راضيم خواهد كرد.  دلم مي خواهد تفاوت داشته باشم. اما در چي؟ دلم مي خاهد ديوانه باشم اما راه و رسم ديوانگي را نمي دانم. و فكر مي كنم هر وقت جواب سوالم را بدهم ديوانه شده ام.

انسان بودن نيست شدن است. اين شعار نيست. اگر يك دزد بگويد من دزدم اين يعني تا اين لحظه دزد بوده و اگر  لحظه اي تصميم بگيرد كه عوض شود او ديگر دزد نيست. ما هر روز در حال تبديل شدنيم. چه بخواهيم چه نخواهيم. چه بفهميم و چه عين خيالمان نباشد. موقعي كه گلي مي كاريم يا دست نوازش بر سري مي كشيم. و البته موقعي كه ... همه ي اين ها عادات هر روز ماست. و چه ساده يادمان رفته چقدر راحت مي توانيم قهرمان آنها باشيم و از هر يك حماسه اي بسازيم. من اصولي دارم كه اگر چه سخت و آرمانيست مي خواهم حفظشان كنم و اگر صادق 23 ساله تبديل به صادق 80 سالهاي شود كه همچنان بر اصولش پايبند است ديگر از خودم چيزي نمي خواهم.

پس حيني كه پشت ميزم نشسته بودم. شروع به نوشتن  اصولم كردم:

1- در زندگي بايد به سمت حقيقت پيش رفت. حقيقت و آگاهي و هر آنچه كه از اين دو به ذهن مي رسد.  

 

2 - ديگران. ديگران سهم بزرگي از زندگي من دارند.آنها را هميشه در ليست اولويت هايم ميگذارم. اگر 

چه همين ديگرانند كه چراغ قرمز را رد مي كنند و سر هم كلاه مي گذارند و براي سپر ماشينشان ناموس هم را مي درند.  اما من سهم و وظيفه ي خودم را دارم.نيكي به ديگران را به خاطر بسپار.

اين بند به خودم اختصاص دارد. من آزادم. آزادم تا جائي كه آزادي ديگران را از بين نبرم. آزادم هر كاري خواستم بكنم. آزادم روي برف هايي كه در زمين مدرسه جمع شده است بخوابم و قل بخورم. آزادم ديگران را دوست داشته باشم . آزادم پروژه ي پاياني را با هر استادي دلم خواست بگيرم. آزادم از صاحب مغازه تا ريال آخر بقيه پولم را بخواهم. آزادم در سن بيست و سه سالگي دزد عروسكها را سه بار ببينم و لذت ببرم.

 من آزادم.

واين شد خط قرمزهاي من.

حقيقت نيكي آزادي

( ياد سه سپهر كيركگور افتادم)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:57  توسط صادق  | 

به تماشا سوگند

    و به آغاز کلام

         و به پرواز کبوتر از ذهن

              واژه ای در قفس است

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:9  توسط صادق  |